بساط شيطان :
 
سيد مهدي ميرفخرايي
MAHDI-JOURNALIST@YAHOO.COM
 
 
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛فريب
 
 مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول
 
 مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور،
 
 حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در
 
 ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي
 
‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي
 
 آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را
 
 به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط
 
 گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم
 
 و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها
 
 خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را
 
 نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن.
 
 زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي
 
 هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما
 
 شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
 
 ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد
 
 كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و
 
 توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.
 
 بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه
 
 عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت
 
 از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب.
 
 دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا
 
 گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا
 
 كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي
 
 سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن
 
 وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند
 
 شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و
 
 همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه
 
 پيدا شده بود .
 

 

           
              به سلامتي :

 
به سلامتي درخت/نه به خاطرميوش/به خاطر سايه اش

به سلامتي کرم خاکي/نه خاطر کرمش/به خاطر خاکي بودنش

به سلامتي ديوار/که هر مرد نا مردي بهش تکيه مي کنند
 
به سلامتي مورچه/که کسي اشکش رو نديده

به سلامتي خيار/نه به خاطر خ اش/بلکه به خاطر يارش

به سلامتي گاو/چون نگفت من/گفت ما

به سلامتي شلغم/نه به خاطر شلش/به خاطرغمش

به سلامتي کلاغ/ نه به خاطرسياهيش/به خاطررنگيش

به سلامتي سگ/نه به خاطرپارسش/به خاطر وفاش

به سلامتي هرچي نامرده که اگه نامرد نباشه مردا شناخته نميشن

 

 

يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده

 
و از اينجا رفته اند... بايد سنجاقك ها را پيدا كنم


يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم


يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس

 

فقط به دست دل خودش باز مي شود


يادم باشد هيچگاه لرزيدن


دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم


يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم

 

 

 

با تو چه زندگي هايي که تو روياهام نداشتم


تک و تنها بودم اما تورو تنها نميذاشتم


چه سفرها با تو کردم چه سفرها تورو بردم


دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم



دارم از تو مينويسم که نگي دوستت ندارم


از تو که با يک نگاهت زيرو رو شد روزگارم


دارم از تو مينويسم ... دارم از تو مينويسم


موقع نوشتنو.... وقت اسم گذاشتنو


کسي رو جز تو نداشتم .... اسمي جز تو نميذاشتم


من تموم قصه هام قصه توست


اگه غمگينه اون از غصه توست

 

 

مرسي بابت اين مطلب با مزه

البته فقط جنبه ء طنز داره و ۸۰٪ حقيقت نداره!

فرق حمام کردن آقايون و خانمها

 

يك دختر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره

۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش

۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان

۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده

۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره

۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره

۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه

۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي

۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته

۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده

۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت

۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه

۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه

۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه

ساعت ۸ شب

يك پسر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق

۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم

۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه

۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش

۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره

۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون

۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره

۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا

۹ـ زير دوش ميـ**زه  و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده

۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش

۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و جيش ميکنه توش

۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه

۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق

۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه

ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

زندگي 2 روز است...يک روز برا تو و يک روز
 
عليه تو......روزي که براي توست مغرور
 
نباش.......روزي که عليه توست صبور
 
باش.....چون هر دو روز مي گذرد و چون مي گذرد
 
غمي نيست ! يا علي
 
 

 

آموخته ام ..... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .



آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم .



آ موخته ام ..... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم
.



آموخته ام ....... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند،
بلكه شخص ديگري فرصت از

دست داده ما را تصاحب خواهد كرد .

 

 

 
يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده

و از اينجا رفته اند... بايد سنجاقك ها را پيدا كنم

يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس

فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن

دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
 
 

♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

« عطر گل هاي سرخ »

 

تاب و تب ازدواج . کارت دعوت ها همه فرستاده شدند . اما ناگهان رفتار مرد عوض مي شود . بعد يک دعوا . مرد مي گويد همه چيز تمام شد . از زن مي خواهد برود . زن اشک ريزان به همه مي نويسد مراسم برگزار نخواهد شد .

زن مي پرسد : « آخر چرا ؟ چرا ؟ »

يک هفته مي گذرد . و يک هفته ديگر . زن به شدت براي مرد دلتنگ شده . به آپارتمان مرد مي رود و در مي زند .

صداي مرد را مي شنود که مي گويد : « هي ، عزيزم ، مي شود در را باز کني ؟ »

 

SMELL THE ROSES

Wedding fever . Invitations mailed . But he’s acting strange ,a quarrel . He says it’s over . Tells her to go . Tearfully , she writes cancellations .

“But , Why ?” She asks . “Why ? “

A week passes . And another . She misses him terribly . She goes to his apartment and knocks .

She hears his voice . “Hey , Honey , answer the door , will ya ? “

MARY ZENDER

 

آيا مي‌دانيد كه از طريق ميوه‌ها مي‌توان شخصيت آدم‌ها را شناسايي كرد

آيا مي‌دانيد كه مي‌توانيد از روي ميوه‌هاي انتخاب شده شخصيت آدم‌ها را شناسايي كنيد و براساس ميوه‌هاي موردنظر

 بگوييد كه شرايط روحي و رواني اشخاص مختلف چگونه است؟

به  از بين ميوه‌ها اگر پرتقال ميوه محبوب شماست، شما آدمي پرقدرت و بسيار صبوريد و دوست داريد كارها را به آرامي و

 با متانت، اما در عين حال با درايت كامل و جسارت به انجام برسانيد. سختكوش، پرتلاش و كمي خجالتي هستيد؛ اما در

 دوستي مي‌توان به شما اعتماد كرد. شما دوستان خود را با دقت انتخاب كرده و با تمام وجود به آن‌ها عشق مي‌ورزيد و از

 درگيري و تنش به هر قيمت پرهيز مي‌كنيد

*سيب

چنانچه سيب ميوه محبوب شماست، فردي اسراف‌كار و بسيار رك‌گو هستيد. اگرچه ممكن است شخصاٌ بهترين سازمان‌دهنده

 و مدير نباشيد، اما مي‌توانيد رهبر يك تيم كوچك باشيد كه با تلاش زياد تيم را به موفقيت‌هاي بزرگ مي‌رسانيد. در بيشتر

 

 موقعيت‌ها مي‌توانيد به سرعت و به درستي تصميم بگيريد؛ شما از سفرهاي كوتاه و غيرمنتظره لذت مي‌بريد. زماني كه با

 

 شريك زندگي خود به سر مي‌بريد، جذاب و خونگرم به نظر مي‌آييد و به شدت عاشق زندگي به مفهوم واقعي آن هستيد

*آناناس

اگر آناناس ميوه‌ي مورد علاقه‌ي شماست، بسيار سريع تصميم مي‌گيريد

 و سريع‌تر از آن عمل مي‌كنيد. در تغيير شغل و خطر

 كردن در زمينه‌ي اجتماعي شجاع و بي‌باك هستيد. شما داراي يك توانايي

 استثنايي در مديريت مي‌باشيد و نمي‌گذاريد كار

 

 روي دستتان بماند.

دوست داريد مورد اعتماد ديگران باشيد، معمولا خيلي سريع با ديگران

 ارتباط دوستانه برقرار نمي‌كنيد، ولي به محض انجام

 اين كار دوستتان را براي هميشه براي خود نگه مي‌داريد. به ندرت به دنبا

ل زندگي رمانتيك مي‌رويد و شريك شما غالبا به

 واسطه اين صفات ممتاز تحت تاثيرتان قرار مي‌گيرد، اما از توانايي شما

 در نشان دادن اين احساسات نااميد است

*موز

عاشقان موز افرادي دوست داشتني، آرام و طبيعتا گرم و بااحساس هستند. شما غالبا از نداشتن اعتماد به نفس و خجالتي

 بودن در رنج هستيد. ديگران از طبع آرام و شيرينتان سوء‌استفاده كرده و

 سعي مي‌كنند به اين وسيله براي خود

 موقعيت‌هاي جالبي را رقم بزنند. عاشق شريك زندگي خود در تمام زمينه‌ه

ا هستيد و اين عشق به خاطر زيبايي جسمي و

روحي اوست! به خاطر روشي كه داريد روابط شما با او همواره در يك هماهنگي كامل است

*نارگيل

دوستداران اين ميوه سنگين و كمياب افرادي جدي، بافكر و باشعور هستند. از روابط اجتماعي لذت مي‌بريد و به ويژه روي

 همراهان و دوستان خود حساسيت خاصي داريد. ممكن است كمي خودخواه به نظر آييد، اما لزوما چنين صفتي در شما

 برجسته نمي‌شود. شما فردي سريع الانتقال، آگاه و گوش بزنگ هستيد كه در زمينه‌ي شغلي هميشه در بالاترين رده قرار

 داشته و به بهترين نحو كارها را انجام مي‌دهيد. شما نياز به شريكي عاقل داشته و عقل و احساس را با هم در اين مسأله

 دخالت نمي‌دهيد.

 

*گيلاس

چنانچه گيلاس ميوه محبوب شماست، زندگي هميشه به شيريني كه در نظر

 داريد خود را به شما نشان نمي‌دهد. فراز و فرود

 در زندگيتان زياد است، به ويژه در موقعيت‌هاي حرفه‌اي و كاري. شما

 هميشه و در هر پروژه‌اي كمي پول به دست مي‌آوريد

و نه به مقدار زياد. ذهني فعال و خلاق داشته و غالبا به دنبال چيزهاي نو

 هستيد. شما شريكي صميمي و وفادار هستيد، اما

 اثر گذاشتن بر احساسات شما كار ساده‌اي نيست. خانه‌تان براي شما به

منزله بهشت است و هيچ چيزي را بيشتر از اين

 دوست نداريد كه در منزل باشيد و دوستان، آشنايان و افراد خانواده شما را

 دوره كنند.

*انگور سياه

به طور كلي آدمي مودب و خوشرو هستيد، اما گاهي اوقات سريع و به

شدت عصباني مي‌شويد، هر چند به همان سرعت نيز

 عصبانيت شما فروكش مي‌كند. از زيبايي‌ها به هر شكلي كه باشد، لذت

 مي‌بريد. بسيار محبوب و موردعلاقه ديگران هستيد

 و اين محبوبيت به علت طبيعت گرم شماست. شور، شوق، علاقه وافري به

 زندگي داريد و از هر كاري كه مي‌كنيد، لذت

 مي‌بريد؛ اعم از لباس پوشيدن، خوردن و خوابيدن. شريك شما بايد در تمام

 شور و علاقه شما سهيم باشد تا بتواند از تمام

 چيزي كه به او هديه مي‌دهيد، لذت ببرد

*هلو

درست مثل هلو شما از عصاره زندگي لذت مي‌بريد. فردي رك گو بوده و

 روشي دوستانه داريد در بخشش و در فراموش

 كردن نظير نداريد و براي دوستي‌ها ارزش بسيار زيادي قائل هستيد. حس

 استقلال‌طلبي در شما بسيار قوي است و اين امر

 از شما فردي راستگو ساخته است.

عاشقي ايده‌آل، صبور، صميمي و يكرنگ هستيد. با اين حال به هيچ وجه دوست نداريد احساسات خود را در

 ملاء عام بروز دهيد

*گلابي

چنانچه فكر خود را معطوف به انجام كاري مي‌كنيد، مي‌توانيد آن را با

 موفقيت به انجام برسانيد. شما دوست داريد كه نتيجه

 تلاش‌هايتان را به سرعت ببينيد. از انگيزه‌هاي مفيد ذهني لذت برده و

 دنباله‌رو آن هستيد. كمي خجالتي به نظر مي‌رسيد و

 در بيان احساسات خود چندان راحت نيستيد. زماني كه به دنبال شريك

 زندگي هستيد به هوش سرشار، ديد وسيع و دل

دريايي‌اش اهميت مي‌دهد

ای اشک چه هنگامه لرزیدن تو ؟

ای شرم چه بی جاست درخشیدن تو

 آن لحظه که دیده بر زخم میدوزد

ای اشک چه فاجعه است لرزیدن تو

 

 

ای کاش غزل های مرا میخواندی حال دل تنهای

 

 مرا میخواندی در غربت چشمان غمین ای کاش

 

 آن اوج تمنای مرا می دیدی

 

 

 

و نشسته ام مسافر شبی از سفر بیایی ز فراق دل ندارم چه

 

 بگویم از جدایی همه شب سپردا ام دل به ترانه های حافظ به

 

خیال آنکه شاید به تفالم بیایی به کدام شروه رفتی ، دل بیقرار

 

و تنگم همه روز و شب نشیند به امید رد پایی من و ماندن و

 

رسیدن و همیشه بی تو بودن شب و انتظار و جاده و من و دلی

 

 شکسته و نشته ام مسافر شبی از سفر بیایی

      یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

  

    طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

  ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی

 

  چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

 

  

    پشت اون خیال خسته                                            کی به انتظار نشسته

 

 

 

 کی باباورش می سازه                                            به نقاشی باز دل می بازه     

                                                              

 

کی میاد با ساز بارون                                              هق هق مست تو ناودون

 

    

 بازدوباره شعر بخونه                                               یک شبی مهمون بمونه

 

  

 بخونه قصه فردا                                                    قصه سماع برگا

 

   

 دف به ضرب ساز پاییز                                           آسمون از گریه لبریز

 

 

 پشت اون خیال خسته                                               تار بشه نگاش زغصه

 

    

 کی می خواد اواز بخونه                                          حرف انتظار بخونه

 

    

 بگیره سراغ یارو                                                  نشون اون تک سوارو

 

 

 پشت این شهر خیالی                                          بی پرنده و بی بالی

 

   

  اون بگه با چشم گریون                                           قصه از مرد تو میدون

 

 

دست اون پراز حریره                                             رنگ چشماش رو کی دیده

 

 

رنگ چشماش مثل ابه                                             آسمون پر از عقاب   

 

 

چشمه های تازه داره                                               برای دیدن چشماش  

 

 

واسه ماکه بی قراریم                                               کاش میتونستیم بباریم  

 

 

بباریم گریه نخونیم                                                 پشت هیچ دری نمونیم

 

 

نمونیم تا راها وا شه                                               دل ما یه دم رها شه  

 

 

بخونیم باساز فردا                                                    باز   سماع برگا   

 

 

توهوای بی هوایی                                                  هجرت و مرگ وجدایی 

 

 

دل واز زمین بگریم                                                رو به آسمون بشینی   

 

 

شاید این پنجره واشه                                               اون کبوترم رها شه    

 

 

 

شاعر: میر علی رضا طجوزی  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حسرت هميشه مرداب                       تا فرو رفتن دائم

 

تو نبودن خيالت                                گم مي شم تو شهر خواب

 

گم مي شم بي يك نشونه                    كسي راهم نميدونه

 

خط تنهايي من رو                              هيچ كسي نيست كه بخونه

 

هيچ كسي نيست كه دواشه                  اين تنم از درد رها شه

 

قاصدك شه تو زمين و آسمون             هي بخون تو بيا پيشم بمون

 

اي هميشه تو بهارم                            نغمه ي شكسته تارم

 

توي بيداد همايون                              مرغ خوشبختي ندارم

 

اي هميشه ياد دريا                             گم شده قصه فردا

 

فردا بي تو يغني فرياد                         توي غربت منو درياب

 

 

                  شاعر:مير عليرضا طجوزي

 

       هر ترانه چند                                  هر آواز چقدر

 

       هر آهنگ چند برگ سبز بگيرم          تا فراموشت كنم

 

       با خوردن نامم پاي شعر                  كدام يادت را پائيز كنم

 

       كدام خنده ات را                     به چند چك بي امضا بفروشم

 

       تو كه مي داني                                من كاسب نيستم

 

       هنوز هم لقمه هاي خيالت                سرسفره من است

 

       و سفره همچنان                                باز خواهدماند

 

 

 

 

                      شاعر:مير عليرضا طجوزي

                              تمدن .....؟!

 

تمدن را نمي شود با فتح و غلبه از ميان برد ؛ تمدن تنها از درون

تخريب مي شود. مدنيت در جامعه با رعايت متساوي حقوق انسانها

شكوفا و بار ور مي شود و تبعيض ريشه آن را مي خشكاند . اگر

رودخانه تمدن ديواره و سيل گير نداشته باشد ممكن ويرانگري كند.

مردم براي فرزندانشان به جاي مال بايد مدنيت به ارث بگذارند. من

كشف كرده ام كه «آزادي» محصول « نظم» است. برخلاف تصور، با

دمكراسي تنها نمي توان به پديده جنگ پايان داد، ولي با مدنيت ممكن

است. سلامت ملل مهمتر از ثروت ملل است. كمتر سياستمدار و

دولتمردي يافت مي شود كه استطاعت «موراليست» بودن داشته باشد.

كتاب نويسي لذت بخشترين حرفه ها، موثر ترين كارها و بهنرين

خدمات است. دانش آموخته كسي است كه بداند كه هنوز چيزي نمي

داند و....

 

 

ــ بهترين دوست اون دوستي كه باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و هيچي نگي

و وقتي ازش دور ميشي، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.

 

ــ ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم، قدرش رو نميدونيم ولي در عين حال تا

وقتي چيزي رو دوباره به دست نياريم، نميدونيم چي رو از دست داديم.

 

ــ اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين

كارو بكنه پس انتظار عشق مقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينكه عشق

آروم تو قلبش رشد كنه واگه اينطور نشد خوشحال باش كه تو قلب تو رشد كرده.

 

ــ در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در عرض يك ساعت ميشه كسي

رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي

رو فراموش كرد.

 

ــ دنبال نگاه ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول

ميكنه، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه

روز تيره رو روشن كرد. كسي رو پيدا كن كه بتونه تورو شاد كنه.

 

ــ‌ دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو

از رويات بيرون بكشي و تو دنياي واقعي بغلش كني.

 

ــ رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري. چيزي باش كه

 

 ميخواي باشي. چون فقط يه جون داري و يه شانس براي اينكه هر چي دوست

داري انجام بدي.

 

ــ آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي، به اندازه كافي

بكوشي تا قوي باشي، به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يه انسان باقي بموني

و به اندازه كافي اميد كه خوشحال بموني.

 

ــ هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه،

 احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.

 

ــ شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط از اون چه تو راهشون

هست بهترين استفاده رو ميبرن.

 

ــ شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است. براي اونايي

كه دنبالش ميگردن و امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن هستن كه اهميت

ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن.

 

ــ عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه.

روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره. نميشه تا وقتي

كه دردها و رنجها رو دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.

 

ــ وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن.

سعي     كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه

 كنن.

 

 

 

عشق را وارد کلام کنيم


تا به هر عابري سلام کنيم


و به هر چهره اي تبسم داشت


ما به آن چهره احترام کنيم



زندگي در سلام و پاسخ اوست

 

عمر را صرف اين پيام کنيم


عابري شايد عاشقي باشد


پس به هر عابري سلام کنيم

 

           لحظه­هاي زندگي

 سيد مهدي ميرفخرايي
MAHDI-JOURNALIST@YAHOO.COM
 

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ

شده اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا

بغلشون کني وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه ولي

اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي

بينيم که واسمون باز شده دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند

دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره دنبال کسي برو که خنده

رو رو لبت ميشونه چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب

تاريک روشن به نظر برسه اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند

بزنه خوابي رو ببين که آرزوشو داري اونجايي برو که دلت مي خواد

 بري اوني باش که دلت مي خواد باشي چون تو فقط يه بار زندگي مي

 کني و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام

بدي داري بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه اونقدر

تجربه که قويت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر اميد که

شادت کنه شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن اونا فقط از

چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن روشنترين

آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه تو نميتوني تو

زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي

گذشتت از ذهنت بره وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي و هر کسي

که اطرافت بود مي خنديد يه جوري زندگي کن که آخرش تو کسي باشي

که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه لطفا اين پيغامو واسه همه

کسايي بفرست که واست يه معنايي دارن (من که اين کارو انجام دادم)

واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند واسه اونايي که تو

رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري واسه اونايي که باعث ميشن

بخش روشنتر قضايا رو ببيني وقتي که واقعا دلتنگي اگه نفرستادي،

نگران نباش هيچ اتفاق بدي واست نميفته تو فقط فرصت اينو از دست

ميدي که روز يه نفرو با اين پيغام روشن کني سالها رو نشمر ـ ـ

خاطره ها رو بشمر... مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم

بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم

 

 

عفاف گفت :مرا با برگ درختان زيتون مستور داريد

وقاحت گفت :مرا با امتيازات و نشانها بيارائيد

شرارت گفت : مرا با لباس نيکي و صلاح بپوشانيد

رذيلت گفت : مرا با خلعت فضيلت و صميميت ملبس نمائيد

خدعه گفت : مرا با جامه اخلاص و فضيلت افتخار دهيد

خيانت گفت : تاج امانت بر سر من بگذاريد

تزوير گفت : بالاپوش صدق و محبت را بدوش من اندازيد

ظلم و ستم گفت : گوي و چوگان مسامحه را بمن بخشيد

استبداد گفت : صورت آزادي را بر چهره من نقش کنيد

اختلال گفت : مرا به زينت وظيفه مزين فرمائيد

تکبر گفت : مرا به زيور تواضع مباهي نمائيد

حق در اين هنگام قدبرافراشت و گفت : مرا برهنه بگذاريد و پيرايه اي بر من نبنديد که من از برهنگي خود شرمسار نيستم

 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد...

 

 

                  اگر

 

   آدمي زندگي را دوست ميداشت

 

      در آغاز تولد نمي گريست

                                          گفتگو با ليلا اوتادي بازيگر بيد مجنون

            

                 دورترين آدم‌ها با يكديگر پيوند دارند

 

سيد مهدي ميرفخرايي
MAHDI-JOURNALIST@YAHOO.COM

در سپيده‌دمان دهه هفتاد همزمان با نمايش فيلم (عروس) موج جديدي از ورود بازيگران جوان به سينما آغاز شد كه برخلاف جريان ورود بازيگران جوان به سينما آغاز شد. ولي اين موج با ورود بي رويه و غيراصولي به زودي دچار انحراف و خروج از مسير اصلي‌ شد كه به نوعي توقفي در پيشرفت آن به وجود آمد. تعدادي از اين جوان‌ها با اولين و دومين فيلم‌هايشان از سينما محو مي‌شوند و اگر هم ماندند،‌ايفاگر نقش‌هاي حاشيه‌اي، كليشه‌اي و تكراري شدند. اتفاقي كه شايد براساس عجله در انتخاب فيلم يا ضعف بازيگران آنان بود. تعدادي هم موفق شدند و روند موفقيت خود را حفظ كردند. انتخاب‌هاي هوشمندانه و آگاهانه نقش مهمي در موفقيت اين بازيگران جوان داشت. امروز هم جريان ورود بازيگران جديد همچنان ادامه دارد و طبيعي است كه عده‌اي بمانند و عده‌اي هم بروند، اما اين روزها بازيگر جواني كه در گام اول بازيگري در سينما در فيلم «بيد مجنون» با استعداد و برخوردي كه از خود نشان داد نويد حضور يك بازيگر مطرح در سال‌هاي آينده را در سينماي ايران مي دهد‏ چرا كهدر كنار پرويز پرستويي و رويا تيموريان در فيلم تازه مجيد مجيدي نشان داد كه كمي حساب شده كار مي‌كند و مي‌تواند با اتكا به توانايي‌هاي خود و چهره زيبايش راه خود را باز كند و به قله‌هاي صعود راه يابد. گفتگوي ما با كسي جز ليلا اوتادي نيست. با او باب سخن را باز كرديم.

 

در شروع گفتگو كمي از بيوگرافي شخصي خودتان بگوييد؟

 متولد سال 1362 در تهران و فارغ‌التحصيل رشته معماري و دكوراسيون داخلي هستم.

 

چگونه وارد عرصه سينما شديد؟

 از كودكي به بازيگري علاقه داشتم و در تئاترهاي دوران مدرسه و بعد در تمرين‌هاي تئاتر و اداره آن شركت مي‌كردم. اولين حضورم در نقش كوتاهي در فيلم چشمان سياه بود. بعد در سريال مهر و ماه، فيلم سينمايي بيد مجنون مجيد مجيدي را كار كردم و بعد فيلم سينمايي حشره به كارگرداني درويش پور و آخرين كارم چپ دست با محتوايي بسيار جالب است كه سومين ساخته آرش معيريان است.

 

در حرفه سينما خانواده چقدر به شما كمك مي‌كنند؟

 در اوايل كار به اصرار من كارم را پذيرفتند ولي بعد از ديدن اولين كارم بسيار علاقمند شدند و در حال حاضر گاهي بيشتر از خودم پيگير كارهايم مي‌شوند.

 

آيا تا به حال نقشي را ايفا كرده‌ايد كه با خصوصيات اخلاقي‌تان نزديك باشد؟

 به نظر من دورترين آدم‌ها هم با يكديگر نقطه اشتراكي دارند و آن انسان بودن و داشتن ابتدايي‌ترين منطق‌هاست. بنابراين من با هر نقشي كه ايفا مي‌كنم اين نقطه اشتراك را دارم و آن نقش علاوه بر اين جزئي از زندگي من مي‌شود. پس آن نقش را به راحتي مي‌پذيرم، ولي نقش‌هايم از نظر خصوصيات اجتماعي و يا شخصي شايد نقاط مشتركي با خود داشتند ولي جزيي بوده و در كليت شباهتي به من نداشتند.

 

براي نزديك شدن به نقش‌هايي كه ايفا مي‌كنيد چه واكنشي انجام مي دهيد؟

 سعي مي كنم رابطه نزديكي با مردم داشته باشم و از رفتارها و كارهايشان ياد بگيرم تا در نقش‌هايم بيشتر وارد باشم و به نظر من علاوه بر مطالعه و ديدن فيلم‌هاي مشابه دقت و تفكر راجع به رفتار و كردار افراد كمك زيادي به من مي‌كند.

 

در مورد ورود گسترده جوانان به عرصه هنر و بازيگري چه نظري داريد؟

 مسلماً در هر حرفه‌اي در جامعه نيروهاي جوان با انرژي بيشتري وارد مي‌شوند و با استفاده از اساتيد قديمي يا پيشكسوتان و تجارب آنها به پيشرفت حرفه‌اي آن شغل كمك بسياري مي كنند و سينما هم از اين مقوله جدا نيست اما تفاوتي كه دارد كه هيچ هنري در آن تكرار نمي‌شود و جاي قديمي‌ها را هيچ كس نمي تواند بگيرد.

 

 

به چه شيوه‌اي از بازيگري اعتقاد داريد و به آن عمل مي كنيد؟

 به نظر من حس و تكنيك هر دو بكار مي‌آيند، گاهي ادغام اين دو مؤثر است و گاهي فقط يكي مي‌تواند در يك اثر جوابگوي آن نقش خاص باشد ولي به شخصه با بازي حسي و تكنيكي، هر كدام در جاي خود موافقم.

 

بين سينما و خانواده كداميك برايتان برتر است؟

 هر يك جاي خود را دارند. هر شغل و حرفه‌اي و پيشرفت در آن مستلزم تلاش و گذاشتن وقت و از خودگذشتگي است. سينما و بازيگري هم كار بيشتري مي خواهد ولي هم زندگي خصوصي مهم است و هم سينما.

 

به ايفاي كدام نقش سينمايي بيشتر علاقه‌مند هستيد؟

 به نقش‌هايي كه در خاطره‌ام مي ماند و اثر گذاري خاصي دارد بخصوص اثر مثبت و خودم هم دوست دارم نقش‌هايي را كار كنم كه روي بيننده و زندگي و فكرش اثر مثبت بگذارد.

 

از فضايي حاكم بر سينما و هنر راضي هستيد؟

 فكر مي‌كنم رضايت شخصي مهم نيست، مهم جامعه هنر و هنر دوستانند كه بايد راضي باشند.

 

آيا پشت صحنه كار هم مانند جلوي دوربين برايتان جالب است؟

 براي من رابطه پشت صحنه خيلي جالب است. خصوصاً كه بعد از مدتي احساس مي كنم خانواده جديدي دارم و اين باعث خوشحاليم مي‌شود.

 

چه چيز برايتان از اهميت و علاقه زيادي برخوردار است؟

 در حال حاضر پيشرفت در كارم بيشترين اهميت را برايم دارد.

 

شنيدن چه خبري خيلي خوشحالتان مي‌كند؟

 خبر موفقيت سينماي كشورمان يا بازيگرانمان در عرصه بين‌المللي و گستردگي و يا خبر رضايت بخش و موفق بودن كارهايم.

 

نمره بازيگريتان را از 20 چه مقدار مي دانيد؟

 فعلاً نمي توانم به خودم نمره بدهم چون بايد بيشتر و در نقش‌هاي متفاوت‌تري خودم را امتحان كنم.

 

لطفاً كمي در ارتباط با گردشگري بگوييد؟

 بازيگري و شايد بعضي ديگر از شغل‌هاي هنري گاهي مستلزم سفر كردن در حين كار مي‌شود و براي من هم يك بار در فيلمي سفر گروهي پيش آمد كه البته دو روز بود. البته سفر و ديدن مناطق جذاب ايران را خيلي دوست دارم.

 

كدام بخش از زندگيتان را خيلي دوست داريد؟

 لحظه‌هاي دوست داشتني زندگيم ثانيه‌هايي است كه موقعيت‌هاي خاص برايم به وجود مي‌آيد و بسيار شبيه معجزه است و من در آنها حضور خداوند را احساس مي‌كنم.

 

 

 

 

     سيمای فيلم ايرانی در جشنواره فيلم لندن

سيد مهدي ميرفخرايي
MAHDI-JOURNALIST@YAHOO.COM

 همايون ارشادی در نمايی از فيلم سيمای زنی در دور دست
همايون ارشادی در نمايی از فيلم سيمای زنی در دور دست

پنجشنبه 27 اکتبر در آغاز هفته دوم چهل و نهمين دوره جشنواره فيلم لندن، فيلمهای بيدار شو آرزو و سيمای زنی در دور دست، نمايندگان سينمای ايران در اين دوره جشنواره به نمايش در آمدند.

دو فيلم چرخی (Man Push Cart) ساخته رامين بحرانی، کارگردانی ايرانی - آمريکايی و سکس و فلسفه ساخته محسن مخملباف نيز در اين دوره حضور داشتند که البته هيچ يک به واقع نماينده سينمای ايران نيستند.

با اينحال فيلم سکس و فلسفه يک فيلم ايرانی در جشنواره معرفی شده، اما اين فيلم با توجه به اينکه نه در ايران، نه با داستانی ايرانی و نه برای نمايش ايران ساخته شده، به سختی می توان آن را به عنوان نماينده ای از سينمای ايران در کنار دو فيلم جشنواره جای داد.

شايد کم تعداد بودن فيلمهای ايرانی در جشنواره لندن نسبت به دوره های قبل و همينطور حضور نه چندان درخشان سينمای ايران در جشنواره معتبر دنيا نسبت به سالهای گذشته، نشان از آن دارد که برگزار کنندگان جشنواره های فيلم در اروپا چندان مانند گذشته از فيلمهای ايرانی استقبال نمی کنند.

شايد بخشی از اين موضوع به کم کاری فيلمسازان معتبر ايران بنا به دلايل مختلف از جمله توقيف فيلمهای شان در ايران، نداشتن بودجه کافی برای ساخت فيلم بعدی و ... برمی گردد.

از سويی ديگر نگاه برخی فيلمسازان ايرانی به بازار گيشه و بازار داخلی سبب شده که توجه شان برای ساخت فيلمهای جشنواره پسند کمتر شده باشد.

بيدار شو آرزو

مهران رجبی در نمايی از فيلم بيدار شو آرزو

روز چهارشنبه نخست فيلم بيدار شو آرزو ساخته کيانوش عياری در مجموعه "نشنال فيلم تيه تر" لندن به نمايش در آمد.

فيلم لحظه های مرگبار و غم انگيز پس از وقوع زلزله بم را که در سال 1382 اتفاق افتاد، به تصوير می کشد.

معلم جوانی (بهناز جعفری) از اهالی شمال کشور که در يکی از روستاهای اطراف بم تدريس می کند، پس از زلزله از زير آوار بيرون می آيد و برای کمک گرفتن به سوی شهر می رود.

وضعيت فاجعه بار شهر دست کمی از روستا ندارد و او به يک روحانی کمک می کند که کشته شدگان اين فاجعه را پيش از دفن بجای غسل ميت، تيمم دهند.

از سويی ديگر حبيب (مهران رجبی) که در زندان بم در حبس بوده، پس از زلزله از زندان فرار می کند و زمانی که به خانه اش می رسد، دختر، همسر و مادرش را مرده از زير آوار بيرون می کشد. معلم جوان و حبيب تمام تلاش خود را بکار می گيرند که به زلزله زدگان و بازماندگان قربانيان کمک کنند.

تمام صحنه های بيدار شو آرزو در محيط زلزله زده بم اطراف آن می گذرد. تمام فيلم درگير اتفاقات پس از وقوع زلزله است. فيلم به خوبی مصيبت مردم بم پس از زلزله را بازسازی می کند و فضايی مستندگونه از ابعاد گسترده اين فاجعه بدست می دهد.

صحنه هايی از قربانيان زلزله که می تواند بسيار خشن و زننده جلوه کند بجای اينکه رقت تماشاگر را برانگيزد، حس همدلی آنها را در پی دارد.

فيلم بيش از آنکه بر داستان تکيه کند و قصه ای را در حاشيه زلزله روايت کند (مانند فيلم زندگی و ديگر هيچ ساخته عباس کيارستمی) به خود ماجرا می پردازد و به همين جهت زلزله و عواقب خود را مانند يک شخصيت در طول فيلم برجسته می کند.

سيمای زنی در دور دست

ليلا حاتمی بازيگر در فيلم ايستگاه متروک

احمد، مهندس ميانسالی است ( همايون ارشادی) که به تنهايی زندگی می کند. روزی پيغام تلفنی مرموزی از سوی زنی ناشناس که می خواهد خود را بکشد او را به محل زندگی آن زن می کشاند.

احمد در آنجا با دختر بازيگری (ليلا حاتمی) آشنا می شود که خود را دوست زن صاحب صدا معرفی می کند. آن دو به جستجوی زن ناشناس در بيمارستان های تهران می گردند. احمد به تدريج در می يابد که زن ناشناس و دختر هر دو يکی اند.

آنها در سفر شبانه خود در خيابانهای شهر به گذشته خود نيز سفر می کنند و بخشی از تنهايی شان را با هم تقسيم کنند.

احمد مرد تنهايی است که نمونه شبيه به اين شخصيت در سينمای سالهای اخير ايران بارها به تصوير کشيده شده است. نزديکترين آن شايد شخصيت دکتر در فيلم خانه ای روی آب (ساخته بهمن فرمان آرا) باشد.

مهمترين ضعف فيلم سيمای زنی در دور دست، (درست مانند خانه ای روی آب) داستانهای فرعی قصه اند که نه تنها کمکی به برجسته شدن شخصيت اصلی نمی کنند، بلکه به کشدار شدن داستان اصلی و سردرگمی تماشاگر نيز می افزايند.

فصل خانه پدر و مادر پير احمد، ارتباط او با پسر نوجوانش که همراه مادرش در خارج است و فصل نمايشگاه شبانه با تعدد شخصيتهای فرعی و ريز در آنجا، روند روايت قصه را دچار سکته می کنند و بی جهت ذهن بيننده را بدون اينکه کمکی به پيشرفت قصه کرده باشند، درگير می سازند.

فصل مصاحبه با خورشيد، زن افغان با بازی زهرا حاتمی (زری خوشکام) که لهجه اش بيشتر به شيرازی نزديک است تا افغانی و گفتار طولانی او که در لابه لای فصل های مختلف فيلم می آيد و کمکی هم به داستان نمی کند، نيز از عناصری است که ظاهرا به قصد پيچيده کردن قصه آمده اما بيشتر مانند قصه گويی فيلم را با دست انداز روبرو می کند.

سيمای زنی در دور دست نخستين ساخته بلند علی مصفا بازيگر نام آشنای سينمای ايران است که در فيلمهايی چون پری، ليلا، برج مينو و مجموعه تلويزيونی کيف انگليسی بازی کرده است.

اين فيلم روز چهارشنبه در سينمای مجموعه آی سی ای در بخش سينمای جهان به نمايش در آمد.

 

بی بی سی  جمعه 28 اکتبر  200۵

باتشکر از

خدا فرشته هاي اميد را فرستاد

 

قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواري و دست هايش از دعا . اما شيطان از عشق و استواري و دعا متنفر بود .

پس کيسه شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد . ريسمان نا اميدي را . نااميدي را دور زندگي دختر پيچيد ، دور قلب و استواري و دعاهايش . نااميدي را دور زندگي دختر پيچيد ، دور قلب و استواري و دعاهايش . نااميدي پيله اي شد و دختر ، کرم کوچک ناتواني .

خدا فرشته هاي اميد را فرستاد ، تا کلاف نا اميدي را باز کنند ، اما دختر به فرشته ها کمک نمي کرد . دختر پيله گره در گره اش را چسبيده بود و مي گفت : نه ، باز نمي شود . هيچ وقت باز نمي شود .

شيطان مي خنديد و دور کلاف نااميدي مي چرخيد . شيطان بود که مي گفت : نه ، باز نمي شود . هيچ وقت باز نمي شود .

خدا پروانه اي را فرستاد تا پيامي براي دختر برساند .

پروانه بر شانه هاي رنجور دختر نشست و دختر به يادآورد که اين پروانه نيز زماني کرم کوچکي بود گرفتار در پيله اي . اما اگر کرمي مي تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز مي تواند .

خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره هاي ديگر .

دختر نخستين گره را باز کرد .....

و ديري نگذشت که ديگر نه گره اي بود و نه پيله و نه کلافي .

هنگامي که دختر از پيله نااميدي به در آمد . شيطان مدت ها بود که گريخته بود .

 

من تو او من درس مي خوانم تو درس مي خواني او سر چهار راه آدامس مي فروشد من شام مي خورم تو رستوران مي روي او گرسنه است من به ييلاق مي روم تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي كند من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم تو ماهيانه ات را از مادرت مي گيري او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند من پدرم را دوست دارم تو مادرت را دوست مي داري او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند پدر من مادرم را دوست دارد پدر تو به مادرت عشق مي ورزد او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند من يك خواهر بزرگ تر و يك برادر كوچك تر دارم تو يك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داري او 6 برادر و 3 خواهر دارد برادر من دانشگاه مي رود خواهر تو دبيرستاني است او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ... من عاشق شده ام تو مي داني عشق چيست او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است من آن لاين هستم تو آن لاين هستي او بي نان است من از سياست متنفرم تو سياست را دوست داري او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد من تابستان را دوست دارم تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز دارد تفريح من گوش دادن به موسيقي است تفريح تو ديدن فيلمي است تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است من از زندگي ام راضي نيستم تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب من او را ديده ام تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي او براي ما حقيقتي تلخ است او را ديده اي ؟ به زندگي اش فكر كرده اي ؟ مي شناسي اش ؟ حاضري به جاي او زندگي مي كردي ؟ او علت است يا معلول ؟