زندگي شايد همين باشد يک فريب ساده و کوچک آن هم از دست کسي که تو دنيا را جز با او
وجز براي او نمي خواهي.
سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را
هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده.
دوستي يه حادثه و جدايي قانون است. بيایید حادثه آفرين و قانون شکن باشيم!+
كاش عشق راعاقبت هجران نبود ياكه خانه دل اين همه ويران نبود كاش لب رالحظه اي خندان
نبود ياكه چشم راعاقبت گريـان نبود ******* قلب راگربشكني گويم خطاست چشم راگرغم دهي
گويم جفاست گرمــــراتنهاگذاري بي وفاي! صبـــردل درانتظارت اشتباست.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 10:11 توسط سید مهدی میر فخرایی
|